مونالیزا
دروازه را باز کرد وارد اطاق خوابش شد.
صدای مادرش هنوز ادامه داشت:ساعت را دیدی؟ساعت چند است مونالیزا تو حالی آمدی خانه ؟
مونالیزا به شدت دروازه را بسته کرد وبه طاف مبل سفیدی که به وسط اطاق گذاشته شده بود حرکت کرد.به سر مبل خود را انداخت .
خیلی خسته بود اما هنوز هم غرق لزت رقص شادی بودوچندبار خنده بلندی کرد.
مادرش تاهنوز پشت دراطاق مونالیزا او را سرزنش میکرد مونالیزا توجه نداشت از سر
مبل بلند شد غلتان غلتان خود را به چراغ اطاق رسانید چراغ را خاموش ساخت.
خودش را به تخت خوابش راسانید چشمانش سنگینی میکرد پلک هایش می خواستند یکی شوند اطاق درسکوت فرو رفته بود .
مادر مونالیزا هم دیگر سرزنش نمیکرد شاید ازاینکه مونالیزا حرفش رانمی شنید
خسته شده بود رفته بود
...
مونالیزا بعد از چند لحظه محدود ناگهان از جایش پریید نفس نفس میزد.آهسته تمام
اطاق را ورنداز کرد و گوش هایش راتیز کردچیزی بود.
حس کرد کسی دیگری هم در اطاق بااو است.صدای فش فش خوابی کسی می آمد.قلبش می تپید دیگراز شادی چند دقیقه پیش خبری نبود از بسترش بلند شدآهسته نشست دوباره اطاق راورنداز کرد یکباره به پشت پنجره متوجه شد
دید کسی نشسته است وسرش را میان زانوانش گذاشته است
زبانش بند آمده بود حس حرکت کردن برایش نمانده بود فش فش خواب هنوز ازجانب
پنجره شنیده می شودوآهسته بریده بریده صدازد:کی کی کی است؟
صدای نشنید .از جایش بلند شد قدم هایش را آهسته می گذاشت تپش قلبش
بیشتر شده بود خودش میتوانست بشنود نزدیک پنجره شد به شدت پرده را بالا زد . ویکباره در جایش خشک اش زده بود آهسته سری دوپا همانجا نشت ونفس همیق کشید وبعد آرام آرام به خندیدن شروع کرد.با خود گفت:این ترموز تعنتی هم!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:31  توسط نیلوفر نسا
|
...تافردا
هواسرد بود دل دخترک گرفته معلوم میشد به پشت پنجره نشسته بود وبه بیرون نگاه می کرد از آسمان باران می آمددخترک هم می خواست دلش را مانند آسمان خالی کند در خانه شان میشد سردی راحس کردپدرش مریض بود ومادرش در همسایه گی شان کارمیکرد از صبح تاحال مادر راکمک کرده بود یخش زده بود ونوک پنجه ودستان وپاهایش سوزش میکردوحال پشت پنجره نشسته بود وبه باران که درمیبارید نگاه میکرد
هنوز طفل بود اما این همه زجر او رادرست آدم با تجربه ای ساخته بودبه پدرش که درکنج اتاق زیرلحاف کنهه خوابیده بود خیره شد ازاینکه پدرش مانند پدرهای بچه های دیگرنمی توانست کار کند افسوس میخورد همیشه یک آرزو داشت اینکه پدرش اورا به خرید به بازار ببرد وچیزی مورد علاقه اش رابرایش بخرداما...باز هم آه کشید.
مادرش همیشه میگفت:مه کار میکنم مزدوری مردم رامیکنم اما توبخوان درست بخوان.
به طرف کتاب وقلمش رفت وآن را آهسته وبدون سروصدابرداشت چند روز شده بود به صنص درسی اش به آموزشگا نرفته بود آخر پول ماهانه آموزشگاه زیاد بود اما صبح وقتی مادرش به خانه همسایه رفته بود برایش گفته بود امروزحتما پول آموزشگاه را میدهم وتو دوباره به درس ات برو
. . .
امروزبسیارخوشحال بودم آخرباز سردرسم میرفتم تند تر به راه افتادم اما گل های که از بازار بجا مانده بودند ازیتم می کردند از چند کوچه وپس کوچه گذشتم وبه جاده رسیدم که ناگهان صدای معصومانه به گوشم آمد یک روپیه خیرات خیرات یک روپیه...
وقتی موتجه اش شدم پسرک خوردی بود که دستانش رابه رهگذران بی پروا بالا میکرد واز آنها میخواست بریش روپیه بدهند ویکی ودو تا برایش میدادند ومی گذشتند
هنوز صدا میزد یک روپیه...به من میدید واز من میخواست امامن که پول اضافه نداشتم خنک خورده بود وشاید پنجه های دست ها وپاهایش سوزش میکرد آهسته نزدیک اش رفتم وگفتم پولی ندارنم برایت بدهم
ویکباره سرش راپایان کردوبا صدای ضیف تر گفت پدرم مریض است چیزی برای خوردن نداریم با این حرف پسرک دلم ترک ترک شدویکباره به فکر پول که مادرم بخاطری آموزشگاه برایم داده بود افتادم دستم را به بیکم بردم وپول را بیرون کردم به فکر مادرم شدم چیگونه این پول را آماده کرده بود؟ دست پسرک را گرفتم وپول را به کف دستش نهادم وگفتم این هم از توویکه خورده وچهار چشمه بسویم نگاه میکرد شاید نخستین انسان بود که برایش از صدق دل کمک کرده بود میدید بسیار ناوقت شده تیز تیز به سوی آموزشگاه رفتم به نف داخل شدم استادهم بود قبل از اینکه بنشیم گفت معاش آوردی استاد استاد صبح...
یکباره استاد خشگمین شده گفت:خوب جناب وقتی صبح معاش را آوردی باز بیا تا فردا صنف را ترک کن
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:57  توسط نیلوفر نسا
|